ارس

متن مرتبط با «یاد باد آنکه نهانت نظری باما بود معنی» در سایت ارس نوشته شده است

جهان در جدل بود، بل بود

  • نیلوبلاگ

    دیدی که همه طعنه زدند، دیدی که چشمشان از خوشی برق زد و جرات اظهار پیدا کردند. من؟! هیچوقت خوشحال نشدم. به این شب قسم، که حتا از زمین خوردنِ دشمن هم شاد نشدم. که با خاک، از خاک گفتم و با سنگ از سنگ. ...

    ادامه مطلب
  • در فاصله بودن

  • نیلوبلاگ

    آصف!گذشته، غیرست و آینده، غیرست. زمان، غیریتست. و ما از هر کجا که به خودمان نگاه کنیم، به دیگری نگاه کردهییم. یعنی همیشه در فاصلهییم، مادامی که در زمانیم، در فاصلهییم.حبّ این مردم به خودشان، از س...

    ادامه مطلب
  • معنای واژه بودم و بودم

  • نیلوبلاگ

    کسی با صدا و هیاهو، دلزده و دلسرد نمیشود. میبینی حالا! چیزی نیست. چیزی نیست. چراغ را خاموش کن....

    ادامه مطلب
  • یادت هست، یادت نیست!

  • نیلوبلاگ

    آدمی وقتی که ضعیف است به عشق پناه میبرد، به خاطرات عاشقانه پناه میبرد. وقتی حس قدرت میکند، رومیگرداند. من این را بارها سنجیدهام، بارها محک زدهام...

    ادامه مطلب
  • مرا مثل یک شعله خاموش کن/اگر بوده چیزی، فراموش کن...

  • نیلوبلاگ

    سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • حواسم فقط به تو بود...

  • نیلوبلاگ

    گفتی: بعضی وقتها به خودم میآیم و میبینم ساعتهاست اسمت توی ذهنم مدام تکرار شده است؛ و از دلتنگی گفتی و از روزهایی که من نبودهام!و من حواسم فقط به تو بود؛ و من هر روز هزار بار نام تو را که به اشتباه تا نوک زبانم آمده بود، مثل بغضی ابدی فرومیخوردم؛ و حالا، تو و نامت هر دو با هم مقابل من بودید...و بعد که دستهایم را گرفتی ناخنهایِ از ته گرفته شدهام را دیدی، یکهو بغض کردی و اشکت ریخت! و من اگرچه هیچ نگفتم، خوب فهمیدم که چرا اشک ریختی از دیدن ناخنهایِ از ته گرفته شدهام! که تو کامل مرا میدانستی همیشه و من کامل تو را میشناختم؛ که من روزی -روزها پیش- به تو گفته بودم که دستها، دریچهی ورود به هر انساناند و نشانههای توانای شناخت هر روح... و از همان روز دست برای ما نشانهای بود مقدس؛ در هر دیدار اول به دست...

    ادامه مطلب
  • پاییز یهو میاد

  • نیلوبلاگ

    پاییز ۹۶ بهترین پاییز خواهد بود. این را از همین حالا میشود فهمید. +نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت14:10  توسطسید عماد موسوی | ...

    ادامه مطلب
  • جهان پیر است و بیبنیاد...

  • نیلوبلاگ

    سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi...

    ادامه مطلب
  • نباید ادامهی همان بود که نیست!

  • نیلوبلاگ

    اما زیبا! حالا انگار هر لحظه در یک کهکشانم... روی پای خودم نیستم؛ سر جای خودم نیستم؛ فرسنگها از خودم دورم... فرسنگها... از خودت بپرس! از خودت بپرس که بعدها چه قرار است بشود! و اگر درماندی از جواب، بگذار من جوابت را بدهم... گنجشک بیقرارم... تکرار نمیشود؛ این عشق تکرار نمیشود هرگز... و من حالا دی...

    ادامه مطلب
  • همهچیز برای نبودن است...

  • نیلوبلاگ

    سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi...

    ادامه مطلب
  • که همهچیز دروغ بود! و هیچچیز دروغ نبود!

  • نیلوبلاگ

    هنوز حقیقت همان است که بود! خودت را به نفهمیدن بزن... ...

    ادامه مطلب
  • یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود...

  • نیلوبلاگ

    حتما باید جانم به لبم برسد تا برگردی و سلام کنی! نمیدانی این روزها چهقدر محتاجم به صدات، محتاجم به اینکه باشی حتی اگر کمرنگ... سنگدل نباش! من خداحافظی کردم که فقط طعم رفتن را بچشیم، نه اینکه واقعا برویم! آدم که نباید راجع به اینجور چیزها حرف بزند! تو خودت میدانی و میخواهی مرا به زانو در بیاوری! به زانو درآمدم... حالا بس کن...

    ادامه مطلب
  • قبول کن که سهم تو همین بوده...

  • نیلوبلاگ

    قبول که سهم تو همین بوده... و مگر بیشتر از این چه میتواند باشد؟! قبول کن و بعد برو... بینشان شو... ...

    ادامه مطلب
  • همه چیز شوخی بود مگر حضور تو...

  • نیلوبلاگ

    من تمام این جهان را به باد سخره گرفتم، مگر حضور تو را که قدسیترین حضورها بود برام. و حالا که بناست تو هم نباشی، در دنیا چیزی برای جدی گرفتن باقی نمیماند! پس به من حق بده اگر مثل سابق نباشم و تنها خاکستر سرد و ناباروری از من باقی بماند. من روزهایم را میان صفحات روزنامهها و کتابهای شعر سوزاندم و حالا هم از خودم گلایهای ندارم! از تو هم گلایهای ندارم. همهی این اتفاقات باید میافتاد و به همین آفتاب قسم که هرگز از خاطرم فراموش نخواهی شد! من تو را به یاد میآورم و دیگر چه اهمیتی دارد اصلا اینکه به یادت بیاورم یا نه! اینها را میگویم که بدانی شوخی ...

    ادامه مطلب
  • حتی یادت هم میبرند از یاد...

  • نیلوبلاگ

    مگر مهم است اینکه دیگران فراموشمان کنند یا نه؟! این چه وحشت تاریکی است که فراموشی با خود دارد؟! من فراموش میشوم! فراموش نمیشوم! و چه جان کندن تکراری و مزخرفی! زندگی، تکرار فراموشیهاست... فراموشش کن! ...

    ادامه مطلب