من تمام این جهان را به باد سخره گرفتم، مگر حضور تو را که قدسیترین حضورها بود برام. و حالا که بناست تو هم نباشی، در دنیا چیزی برای جدی گرفتن باقی نمیماند!
پس به من حق بده اگر مثل سابق نباشم و تنها خاکستر سرد و ناباروری از من باقی بماند.
من روزهایم را میان صفحات روزنامهها و کتابهای شعر سوزاندم و حالا هم از خودم گلایهای ندارم! از تو هم گلایهای ندارم. همهی این اتفاقات باید میافتاد و به همین آفتاب قسم که هرگز از خاطرم فراموش نخواهی شد!
من تو را به یاد میآورم و دیگر چه اهمیتی دارد اصلا اینکه به یادت بیاورم یا نه! اینها را میگویم که بدانی شوخی نبود؛ که بدانی حرف من، حرف است؛ که بدانی من نوبت خودم را بازی کردم! که بدانی من محو شدم و در غبار آسمان گم شدم و ناپیدا شدم!
برچسب: همه چیز درباره سریال شوخی کردم,
نویسنده: اشکان محمدی