
هر چه را که تو گرفتی، بهترش را رساندی؛ پس باز هم بگیر هر چه را که میخواهی....
ادامه مطلب
اینجا که منم، دور نیست.از فاصله آمدم. به چه میفروشی مرا؟به راهی میروم که کسی قبل ازین نرفته. راه مرا میبرد یا من راه را؟!...
ادامه مطلب
هنوز گفتن با توهنوز گو با توبه تیغ گفتمولی گلو با تو...
ادامه مطلب
تن به بازی ندادم، اگر دادم به بازی خودم دادم؛ بدم میآید از شکستهنفسی، از بلاهت و از به جایی رسیدن در قماشِ شما! تن به قماشتان ندادم که در قماش من، ت...
ادامه مطلب
دستم را که میگیری، دستم میگیرد. سرم چند قدم آنطرفتر به خودم اشاره میکند، دستم به سرم. تنم را بغل که میکنی، آتش میشوم در بغلت؛ میگیرم و میگیرانم. میگیری؟! گیرم که باشیم، که چه؟! لبهایت را ...
ادامه مطلب
در این دو دریا که من شکافتم، یکی آبی بود و یکی بنفش! یکی سرد بود و وحشی، یکی آرام بود و خونآلود. و من از هر دو دریا، خیسیِ یکاندازه برداشتم. و زمان دوّمی را به اوّلین تبدیل کرد و دو را یک کرد! و من از هر دو دریا، یکبار گذشتم.تب داغ پستان زمین بر شقیقهام دم میکوبد. خداهایی در سرم نزاع میکنند که منم! میخواهم نباشم امّا دریچهها بازند. صدا میگوید: هنو...
ادامه مطلب
زیبای من! حالا فقط خون آرامم میکند! خو گرفتهام به دریدن و تکّهتکّه کردن؛ بعید هم نیست یکی از همین روزها نعش تکّهتکّهام را برایت بیاورند و بگذارند روی دستهای ظریفت. پس چهطور تو اینهمه لطافت را از برآمدگیهای تنت بر تن من میریزی؟! چهطور میتوانی لحظه را بشناسی و زمان را خم کنی؟!زیبایِ هفتاد رنگِ من! کاش میتوانستم تو را از خودم در امان نگاه دارم! ک...
ادامه مطلب
خیال نکنی جرات مردن ندارم! دارم... مدت هاست که دارم... برای من دیگر چیز تازه ای وجود نخواهد داشت... اما چه باید کرد با بار مسئولیت؟ خسته ام زیبا! باور کن خسته ام و دلم میخواهد بخوابم... عمیق و طولانی و بی برگشت... +نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت20:50 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
زیبای همیشگی! از بعضی چیزها نمیشود فرار کرد... باید پذیرفت که سرنوشت، بازی حقیری را شروع کرده و جز با نیستی، به سرانجامی نمیرسد... اما زیبا! نگران روزهای تنهاییات هستم... مرا ببخش زیبا! ببخش که دیگر دستم برای گرفتن دستت، جان ندارد و چشمانم تا ابد بسته خواهد بود... من زندگی را شناختم زیبا! حالا وقت آن است که بعدش را بشناسم... فراموشم نکن. +نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت6:16 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
میدانی، من همیشه دنبال چیزی بودم که از همهی زندگی و مرگ بزرگتر باشد... دنبال آدمی بودم که همپای دیوانگیهایم تاب بیاورد و از هیچچیز نترسد... آدمی که شرایط تغییرش ندهد و چیزی جز ما، نتواند نسبتش را با من تغییر بدهد! همیشه با زندگی جنگیدم و حتی یک لحظه باور نکردم که زندگی قویتر است... حتی یک لحظه...
ادامه مطلب
نیاز یعنی ضعف! و خواستنی که نیاز باشد، به هیچ نمیارزد....
ادامه مطلب
گر تو بیداد کنی، شرط مروت نبود... ...
ادامه مطلب
دوستی منفعت است و عشق ضرر! متضرر شو!...
ادامه مطلب
بگو کدام یک مرا زودتر از پا در میآورد؛ سکوت تو یا سکوت من؟! دلم چیزی بیشتر از تنگ است... ...
ادامه مطلب
بنشین و تماشا کن! ...
ادامه مطلب
نصرت چه میکنی سر این پرتگاه ژرف؟! ...
ادامه مطلب
فرار کردن نشانهی بیدفاع بودن است! کسی که دفاع و سلاحی داشته باشد، میایستد و میجنگد، یا میایستد و اصلا نیاز نیست کاری بکند! حالا نمیدانم باید خوشحال باشم از اینکه تو بیدفاع شدهای در برابر من، یا غمگین باشم از اینکه دائم فرار میکنی از دستم! من میشناسمت. خندههایت را میشناسم، گریههایت را میشناسم، بیدفاعیات را میشناسم و حتی دروغهایت را میشناسم. زحمت خودت را و زحمت مرا زیاد میکنی! وگرنه فرار کردن چیزی را تغییر نمیدهد! ...
ادامه مطلب
کوتاهتر از آن است که به توضیح دادن بگذرانیاش! حرفی برای گفتن باقی نمیماند! و این لجاجت با خویشتن است که هنوز از شنیدن نامت، قلبم به سینه میکوبد! همهی این حرفها حتی چرند است! باور نکن هیچکدام را... من دورتر از آنم که دوستت نداشته باشم!!! و تو هنوز چیزی از این حرفها نمیدانی... ...
ادامه مطلب
بعضی وقتها مثل غریبهها حرف میزنی! مثل غریبهها تشکر میکنی و مثل غریبهها خداحافظی میکنی! من کلافه میشوم از این غریبگی!! دیوانه میشوم و هزار بار میمیرم اما تو چیزی نمیفهمی یا خودت را به آن راه میزنی! این جور خستهام نکن! بگذار من علاج دیوانگیهات باشم! ...
ادامه مطلب
آدم های کوچک منتظر میمانند، منتظر میمانند تا همه چیز درست شود، تا به خواستههاشان برسند، تا زندگی بهشان روی خوش نشان بدهد و آن روز موهوم فرابرسد! من اما آدم منتظر ماندن نیستم! صبر کردن را دوست ندارم، ترجیح میدهم خراب کنم و از نو همهچیز را بسازم تا اینکه بایستم و با بلاهت به چرخش سنگین این زندگی خیره شوم! این را یادت باشد، نگران از دست دادن نباش! هزار مرتبه بباز و دوباره پاشو، قدم بزن و به زمین و زمان فحش بده! اما مبادا خالی بشوی از هیاهو! مبادا سرت سنگین شود از خواب صبر و توکل! که آن وقت خلاصی، خلاص! ...
ادامه مطلب