
برای پنهان کردن، باید گم کرد. فراموشی، پیش از مرگ وجود ندارد؛ همهی جزئیات بیاهمیت زندگی مدام به ذهنت میآیند و دلت نمیخواهد این فکرها را!چیزی را نمیشود پنهان کرد بدون آنکه فراموشش کرد. و در زندگی، که فراموشی را به مرگ داده است، گم کردن است که پنهان میکند.آدمها را باید گم کنی؛ باید بشناسی و گمشان کنی و گمت کنند! کش دادن لحظات، بیهوده است. همانقدر که...
ادامه مطلب
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
زیبای من! قلب کوچکت را به نوازشهای مهربان و وحشی عشق بسپار... این جاده به انتهای خوشی میرسد... +نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ساعت19:4  توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
فکرها آدم را از پا درمیآورند... این واقعیت نیست که عذابمان میدهد، بلکه تصور ما از واقعیت است... +نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ساعت16:4 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
میز آرایش را آوردم و گذاشتم وسط هال... دلم گواه میداد که امروز، آینهاش میشکند، و دست آخر هم شکست! خوردم بهش و افتاد و آینهاش هزار تکه شد روی سرامیکهای کف هال... و تنها به تو گفتم که آینه را شکستهام... و دلم گرفت و دلت گرفت... اما گفتم نگران نباش زیبا! یک آینهی نو میگیرم! آینهای که ما، اولین...
ادامه مطلب
روبهروتو نگاه کن! با همون چشمای هرجاییِ هرزه به روبهروت خیره شو! یه لجنزار میبینی... لجنزاری که آدمای ترسو و فرومایهای مثِ تو دارن توش غلت میزنن و همیشه هم ازش ناراضی به نظر میرسن! امّا قورباغهی عزیزم؛ تو خودت این لجنزار رو درست کردی! این دنیایِ گُه نتیجهی انتخابای خودته! نتیجهی جُبن و بزد...
ادامه مطلب
تلاش کردن گاهی احمقانهترین کاره! اینو امروز وقتی توی خیابون ولیعصر با هم قدم میزدیم، فهمیدم... +نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت12:20 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
زیبای همیشگی! از بعضی چیزها نمیشود فرار کرد... باید پذیرفت که سرنوشت، بازی حقیری را شروع کرده و جز با نیستی، به سرانجامی نمیرسد... اما زیبا! نگران روزهای تنهاییات هستم... مرا ببخش زیبا! ببخش که دیگر دستم برای گرفتن دستت، جان ندارد و چشمانم تا ابد بسته خواهد بود... من زندگی را شناختم زیبا! حالا وقت آن است که بعدش را بشناسم... فراموشم نکن. +نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت6:16 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
به مرگ فکر نکن، مرگ هم امیدی نیست که از تراس اتاقت به خاطرش بپری... +نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت11:44 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
به تقدیر اعتقاد نداشتم... همیشه خودم را دیدم و خواستم بجنگم... اما حالا انگار برای هزارمین بار به همان رنج بدوی برگشتهام... انگار مثل سیزیف دارم تکرار میکنم شکنجهای را آگاهانه... و حالا شاید کلمهای پیدا نشود برای تسکین روح خستهام... اما این منم، مردی که تسلیم تقدیر است و همهچیز را در قمار باخ...
ادامه مطلب
همهچیز را فراموش کن!! خواستم همهی قاعدهها را به هم بریزم! حالا تنها و تاریکم! بدون اینکه قاعدهای در کار باشد... پ.ن1: برای جوانی تباه شدهات در تهران... پ.ن2: برای شبهای خون و استفراغ و جنون... پ.ن3: برای همهی چیزهایی که رها کردم تا از دست بروند، تا نداشته باشم، تا از ترس داشتن رها شوم... ...
ادامه مطلب
قبول که سهم تو همین بوده... و مگر بیشتر از این چه میتواند باشد؟! قبول کن و بعد برو... بینشان شو... ...
ادامه مطلب
خیلی شیک نشستم یه بات ساختم که سایتمون رو وصل کنم به کانال تلگرام! الان کار نمیکنه پدرسگ! پیر شدم! باید این کارها رو بسپارم به جوونا!! ...
ادامه مطلب
هر وقت از کارها جلو افتادی، خوشحال نشو! چون بهزودی قرار است کارها سه برابر قبل از تو جلو بیفتند! کلا از یک جایی به بعد، ما از زندگی عقب میافتیم و بعد هر چه که بدویم، باز زندگی با بیلاخ چند پیچ جلوتر از ماست! از همین جاست که کمکم فرآیند زوال آدمی شروع میشود!...
ادامه مطلب
فرار کردن نشانهی بیدفاع بودن است! کسی که دفاع و سلاحی داشته باشد، میایستد و میجنگد، یا میایستد و اصلا نیاز نیست کاری بکند! حالا نمیدانم باید خوشحال باشم از اینکه تو بیدفاع شدهای در برابر من، یا غمگین باشم از اینکه دائم فرار میکنی از دستم! من میشناسمت. خندههایت را میشناسم، گریههایت را میشناسم، بیدفاعیات را میشناسم و حتی دروغهایت را میشناسم. زحمت خودت را و زحمت مرا زیاد میکنی! وگرنه فرار کردن چیزی را تغییر نمیدهد! ...
ادامه مطلب
از یکشنبه تا حالا فقط یک عدد فلافل خوردم! الان تازه یادم اومد که چقدر گرسنهام!!! اگه این کار لعنتی تموم بشه فردا حسابی میخوابم!! خونه شده مثل خونهی ارواح! تنها افتادم و توی این دو سه روز فقط دلستر خوردم و کار کردم! حتی سه بار چای دم کردم و یادم رفت حتی یه لیوان بخورم!! بیا خونه رو تمیز کن معشوق جان!!! ...
ادامه مطلب