
تاریخ در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «تاریخ» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. و صبری، که خود را پشت آن پنهان کنیم....
ادامه مطلب
هوشنگ چالنگی در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «هوشنگ چالنگی» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. در مرگ غریب؛ در زندگی غریب....
ادامه مطلب
رفیقِ شهید در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «رفیقِ شهید» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. رفیق، شهید است؛ همهی زندگی ما، جستوجوییست برای شهادت؛ که شاهدی داشته باشیم برای زمانی که از دست میرود. باید کسی باشد که شاهد روزهای ما باشد؛ لحظههایی که مثل آبِ بر کفِ دست، میچکند و گم میشوند. رفیق، یقین است. که شک...
ادامه مطلب
تو را شکسته خواستند؛ آنقدر که چیزی برای دوست داشتن در خود پیدا نکنی. عیسایِ مصلوب! چرا رهات کرد؟ چرا گذاشت که کار به اینجا برسد؟ او که میتوانست همهکار بکند. به صبح که میرسی، گم میشوی. صلیب از آسمان آمده تا تو را با خون و زخم ببرد. چرا زخمی؟ یهودایِ تو امشب چهطور میخوابد؟ میخواستی که بیاید و بر صلیب تو گریه کند. میخواستی که جور تو را بدون شکایت و بدون حد بکشد. تو از درختی، میوهای را میخواستی که نبود. تو چرا همیشه چیزی میخواستی که غریب بود؟ چیزی که نمیشناختی؟ عیسایِ مصلوب! از خواستنت بود که خیانتی ساختند برای حباب؟ به چه دلخوش بود یهودای تو؟ به چه دلخوش بود درختی که تو از آن میوه میخواستی، جز خواستنِ تو؟ اگر نخواهی، چهطور نخواستنت را تحمل کند؟ به ابر بگو که نبارد. اینجای آسمان نباید که حرفی با...
ادامه مطلب
هر چه را که تو گرفتی، بهترش را رساندی؛ پس باز هم بگیر هر چه را که میخواهی....
ادامه مطلب
من این روزها همهچیز را در فاصله میبینم؛ از فاصله میبینم. و هربار که به فاصله فکر میکنم، بیشتر وحشت میکنم.پراگمای زبان، یعنی عجز و همینست که زبان را از همهچیز متمایز میکند. ذات زبان، بر فاصله ...
ادامه مطلب
بگذار یکبار برای همیشه این قصّه را تمام کنیم.خیال میکنی که من توی باغ نبودم؟ نه! بودم، ولی چشمم به باغ نبود.خیال میکنی که من توی این زمین بازی نکردم؟ کردم، بیشتر از همه. حالا اگر سر به انکار میزنم، تو منکر نشو. که من از انکار تو، بیشتر میشکنم تا انکار خودم.چیزی که گفتم نبود؛ چیزی که بود، نگفتم! و حالا من پادشاهِ زمینهای بایرم....
ادامه مطلب
هنوز گفتن با توهنوز گو با توبه تیغ گفتمولی گلو با تو...
ادامه مطلب
خودت را در «صفت» خلاصه نکن، که همهی صفتها در توست. خدایی که فقط قهر باشد، یا خدایی که فقط لطف باشد، حق نیست. و باطل هم اگر در حق نباشد، پس باز هم حق نیست.کسی که خود را یا دیگری را به «صفت» خلاصه کند، نه خود را شناخته و نه دیگری را. صبر تو، خشم تو، صفتست. انسان را به صفت شناختن، یعنی در فاصله بودن. یعنی صفتی را به گوهری گرفتن و حذف باقی صفات. به دنبال حقیقت بودن؟! یعنی جهل! حقیقتی نیست و تو وقتی که این را بپذیری، آنوقت به حقیقت رسیدهیی!...
ادامه مطلب
منی که ریگ به ریگ روان بودم، حالا آنقدر تلنبار شدهام بر خودم که نمیدانم آغاز را؛ از خود بگذرم؟! پا کو؟! منی که نمیهراسیدم، حالا از خودم میترسم، از این ریگزارِ بی تصویر و بیآرزو....
ادامه مطلب
از انسان عبور کردن، جا گذاشتن فاصلههاست؛ فراتر رفتن از شعر، فرود آمدن است. من خسته نیستم، من مشتاقم....
ادامه مطلب
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
میبینی؟! اینهمه نبود اگر من نبودم... این راهها رفته نمیشد و چه حرفها گفته نمیشد اگر من نبودم! من تکیهگاه زندگی بودم اگرچه بناست همین زندگی روزی از روی شانههای من، مرگ را علم کند!من تکیهگاه این زندگی بودم و خیال باطل که یک لحظه کنار کشیدهام! این آدمها، غریبه و آشنا و این راهها، رفته و نرفته و این بازیها، برده و باخته، نبودند اینگونه که هستند اگر من نبودم!نه به انکار حاجت است و نه به رد! که زندگی جایی در من حقیقت پیدا کرده برای من و دنیا هرچه انکار کند، باز در خلوتش به این حقیقت ایمان دارد!من، کوه و کویر و دریا بودم! اندوه ابدی زمان بودم که در قامت انسانی به صلیب کشیده شد؛ و همچنانکه تکیهگاه آسمان و زمین بودم، در همهجا و هیچجا بودم!به من نگاه کن! و از هزار ناکجا بگذر...+ نوشته شده در &nbs...
ادامه مطلب
گفتی: بعضی وقتها به خودم میآیم و میبینم ساعتهاست اسمت توی ذهنم مدام تکرار شده است؛ و از دلتنگی گفتی و از روزهایی که من نبودهام!و من حواسم فقط به تو بود؛ و من هر روز هزار بار نام تو را که به اشتباه تا نوک زبانم آمده بود، مثل بغضی ابدی فرومیخوردم؛ و حالا، تو و نامت هر دو با هم مقابل من بودید...و بعد که دستهایم را گرفتی ناخنهایِ از ته گرفته شدهام را دیدی، یکهو بغض کردی و اشکت ریخت! و من اگرچه هیچ نگفتم، خوب فهمیدم که چرا اشک ریختی از دیدن ناخنهایِ از ته گرفته شدهام! که تو کامل مرا میدانستی همیشه و من کامل تو را میشناختم؛ که من روزی -روزها پیش- به تو گفته بودم که دستها، دریچهی ورود به هر انساناند و نشانههای توانای شناخت هر روح... و از همان روز دست برای ما نشانهای بود مقدس؛ در هر دیدار اول به دست...
ادامه مطلب
دیدی برت گرداندم؟! دیدی هنوز دلت برای من میتپد... دیگر به چیزی شک نکن! از چیزی نترس! حالا من پشت و پناه توام... +نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت8:20 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
خیال نکنی جرات مردن ندارم! دارم... مدت هاست که دارم... برای من دیگر چیز تازه ای وجود نخواهد داشت... اما چه باید کرد با بار مسئولیت؟ خسته ام زیبا! باور کن خسته ام و دلم میخواهد بخوابم... عمیق و طولانی و بی برگشت... +نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت20:50 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
میز آرایش را آوردم و گذاشتم وسط هال... دلم گواه میداد که امروز، آینهاش میشکند، و دست آخر هم شکست! خوردم بهش و افتاد و آینهاش هزار تکه شد روی سرامیکهای کف هال... و تنها به تو گفتم که آینه را شکستهام... و دلم گرفت و دلت گرفت... اما گفتم نگران نباش زیبا! یک آینهی نو میگیرم! آینهای که ما، اولین...
ادامه مطلب
من خواستم، من نوشتم... و شد! و شد! و تو تاب نیاوردی! به همین مسخرگی! اما زیبا! این قصه را نوشتن، جرات میخواست که من داشتم و تازه هنوز اول راه است! بشمار... +نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت5:54 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
میخواهی تا فردا روحم مچاله شود و تنم فرسوده؟ خب همین امروز هم میشود گفت گور پدر همهچیز! فردا ممکن است خیلی دیر باشد، خیلی دیر! دردسرت ندهم! باید خلاصش کنیم! بدون اینکه دستمان بلرزد... +نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت15:9 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
مرگ باید چیز تند و آرامی باشد... مثل بوی سرماخوردگی که حتی از پشت گوشی تلفن هم میشود حسش کرد. اول باید مرد، بعد ادامه داد و هی ادامه داد و هی ادامه داد...! باید ته این ماجرا را دربیاوریم... +نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت22:46 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب