
هر چه را که تو گرفتی، بهترش را رساندی؛ پس باز هم بگیر هر چه را که میخواهی....
ادامه مطلب
منی که ریگ به ریگ روان بودم، حالا آنقدر تلنبار شدهام بر خودم که نمیدانم آغاز را؛ از خود بگذرم؟! پا کو؟! منی که نمیهراسیدم، حالا از خودم میترسم، از این ریگزارِ بی تصویر و بیآرزو....
ادامه مطلب
از انسان عبور کردن، جا گذاشتن فاصلههاست؛ فراتر رفتن از شعر، فرود آمدن است. من خسته نیستم، من مشتاقم....
ادامه مطلب
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
میبینی؟! اینهمه نبود اگر من نبودم... این راهها رفته نمیشد و چه حرفها گفته نمیشد اگر من نبودم! من تکیهگاه زندگی بودم اگرچه بناست همین زندگی روزی از روی شانههای من، مرگ را علم کند!من تکیهگاه این زندگی بودم و خیال باطل که یک لحظه کنار کشیدهام! این آدمها، غریبه و آشنا و این راهها، رفته و نرفته و این بازیها، برده و باخته، نبودند اینگونه که هستند اگر من نبودم!نه به انکار حاجت است و نه به رد! که زندگی جایی در من حقیقت پیدا کرده برای من و دنیا هرچه انکار کند، باز در خلوتش به این حقیقت ایمان دارد!من، کوه و کویر و دریا بودم! اندوه ابدی زمان بودم که در قامت انسانی به صلیب کشیده شد؛ و همچنانکه تکیهگاه آسمان و زمین بودم، در همهجا و هیچجا بودم!به من نگاه کن! و از هزار ناکجا بگذر...+ نوشته شده در &nbs...
ادامه مطلب
گفتی: بعضی وقتها به خودم میآیم و میبینم ساعتهاست اسمت توی ذهنم مدام تکرار شده است؛ و از دلتنگی گفتی و از روزهایی که من نبودهام!و من حواسم فقط به تو بود؛ و من هر روز هزار بار نام تو را که به اشتباه تا نوک زبانم آمده بود، مثل بغضی ابدی فرومیخوردم؛ و حالا، تو و نامت هر دو با هم مقابل من بودید...و بعد که دستهایم را گرفتی ناخنهایِ از ته گرفته شدهام را دیدی، یکهو بغض کردی و اشکت ریخت! و من اگرچه هیچ نگفتم، خوب فهمیدم که چرا اشک ریختی از دیدن ناخنهایِ از ته گرفته شدهام! که تو کامل مرا میدانستی همیشه و من کامل تو را میشناختم؛ که من روزی -روزها پیش- به تو گفته بودم که دستها، دریچهی ورود به هر انساناند و نشانههای توانای شناخت هر روح... و از همان روز دست برای ما نشانهای بود مقدس؛ در هر دیدار اول به دست...
ادامه مطلب
میز آرایش را آوردم و گذاشتم وسط هال... دلم گواه میداد که امروز، آینهاش میشکند، و دست آخر هم شکست! خوردم بهش و افتاد و آینهاش هزار تکه شد روی سرامیکهای کف هال... و تنها به تو گفتم که آینه را شکستهام... و دلم گرفت و دلت گرفت... اما گفتم نگران نباش زیبا! یک آینهی نو میگیرم! آینهای که ما، اولین...
ادامه مطلب
من خواستم، من نوشتم... و شد! و شد! و تو تاب نیاوردی! به همین مسخرگی! اما زیبا! این قصه را نوشتن، جرات میخواست که من داشتم و تازه هنوز اول راه است! بشمار... +نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت5:54 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
میخواهی تا فردا روحم مچاله شود و تنم فرسوده؟ خب همین امروز هم میشود گفت گور پدر همهچیز! فردا ممکن است خیلی دیر باشد، خیلی دیر! دردسرت ندهم! باید خلاصش کنیم! بدون اینکه دستمان بلرزد... +نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت15:9 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
مرگ باید چیز تند و آرامی باشد... مثل بوی سرماخوردگی که حتی از پشت گوشی تلفن هم میشود حسش کرد. اول باید مرد، بعد ادامه داد و هی ادامه داد و هی ادامه داد...! باید ته این ماجرا را دربیاوریم... +نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت22:46 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
گر تو بیداد کنی، شرط مروت نبود... ...
ادامه مطلب
قبول که سهم تو همین بوده... و مگر بیشتر از این چه میتواند باشد؟! قبول کن و بعد برو... بینشان شو... ...
ادامه مطلب
بگو کدام یک مرا زودتر از پا در میآورد؛ سکوت تو یا سکوت من؟! دلم چیزی بیشتر از تنگ است... ...
ادامه مطلب
بنشین و تماشا کن! ...
ادامه مطلب
من تمام این جهان را به باد سخره گرفتم، مگر حضور تو را که قدسیترین حضورها بود برام. و حالا که بناست تو هم نباشی، در دنیا چیزی برای جدی گرفتن باقی نمیماند! پس به من حق بده اگر مثل سابق نباشم و تنها خاکستر سرد و ناباروری از من باقی بماند. من روزهایم را میان صفحات روزنامهها و کتابهای شعر سوزاندم و حالا هم از خودم گلایهای ندارم! از تو هم گلایهای ندارم. همهی این اتفاقات باید میافتاد و به همین آفتاب قسم که هرگز از خاطرم فراموش نخواهی شد! من تو را به یاد میآورم و دیگر چه اهمیتی دارد اصلا اینکه به یادت بیاورم یا نه! اینها را میگویم که بدانی شوخی ...
ادامه مطلب
صدای هایده! این بازی آنقدر پیچیده نیست که من نتوانم از پسش بربیایم! خیالت جمع!...
ادامه مطلب