
«من کلمهها را گم کردم!»میشنیدی صدای مردی را که با کلمات از فقدان کلمات میگفت؟!هنوز آیا کلمهیی در جهان هست؟! و صدا میگفت که «نیست!»و کلمه، نیستی را انکار میکرد. انکارها، انگار میشد و جهان در نقش بود.جهان، مجسم میشد و آدم، هنوز واقف نبود....
ادامه مطلب
ما به کفر جهان واقفیم. و دیدی تو، که در برابر تو هزار دیوار از سرب و سیمان کشیدند ولی دل تو با آنها نرم بود. پس دیوارها، اشارهی انگشتیست.و ما به تو صبر دادیم اگر بیقراری دادیم. و به آنها، آتشی که گرم نمیکند....
ادامه مطلب
بگذار یکبار برای همیشه این قصّه را تمام کنیم.خیال میکنی که من توی باغ نبودم؟ نه! بودم، ولی چشمم به باغ نبود.خیال میکنی که من توی این زمین بازی نکردم؟ کردم، بیشتر از همه. حالا اگر سر به انکار میزنم، تو منکر نشو. که من از انکار تو، بیشتر میشکنم تا انکار خودم.چیزی که گفتم نبود؛ چیزی که بود، نگفتم! و حالا من پادشاهِ زمینهای بایرم....
ادامه مطلب
دیدی برت گرداندم؟! دیدی هنوز دلت برای من میتپد... دیگر به چیزی شک نکن! از چیزی نترس! حالا من پشت و پناه توام... +نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت8:20 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
ببین زیبا! دوباره صبح شده و من نخوابیدهام! انگار منتظر توام که بیایی و دست بکشی روی خستگیهام و قربان صدقهی زخمهام بروی! که بیایی و دلت را رها کنی روی شانههای مردی که بار غربت را به دوش میکشد... و من پر شوم از زندگی... و بجنگم دوباره برای ماندنت... زیبای دلتنگم! بخند که صبح توست... +نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت6:20 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب