
زیبای من! قلب کوچکت را به نوازشهای مهربان و وحشی عشق بسپار... این جاده به انتهای خوشی میرسد... +نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ساعت19:4  توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
همهچیز را فراموش کن!! خواستم همهی قاعدهها را به هم بریزم! حالا تنها و تاریکم! بدون اینکه قاعدهای در کار باشد... پ.ن1: برای جوانی تباه شدهات در تهران... پ.ن2: برای شبهای خون و استفراغ و جنون... پ.ن3: برای همهی چیزهایی که رها کردم تا از دست بروند، تا نداشته باشم، تا از ترس داشتن رها شوم... ...
ادامه مطلب
من چیزهای زیادی را به دست آوردهام، چیزهای زیادی را از دست دادهام و امروز میتوانم مدعی باشم که زیستهام! زیستنی که مرگ را درخور باشد! به مرگ بگو همین فردا بیاید و ببیند! من بیشتر از هر مردی در زمان سفر کردهام و امروز نه زندگی، نه مرگ و نه هیچ بازی دیگری نمیتواند چیزی را از من بگیرد... پ.ن1: دنیا کوچکتر از این حرفهاست... پ.ن2: آغوشم را به تو میدهم و نفسم را به کبوتران وحشی و دستهایم را به هزاران زنی که نامشان را فراموش کردهام... ...
ادامه مطلب