
تو را شکسته خواستند؛ آنقدر که چیزی برای دوست داشتن در خود پیدا نکنی. عیسایِ مصلوب! چرا رهات کرد؟ چرا گذاشت که کار به اینجا برسد؟ او که میتوانست همهکار بکند. به صبح که میرسی، گم میشوی. صلیب از آسمان آمده تا تو را با خون و زخم ببرد. چرا زخمی؟ یهودایِ تو امشب چهطور میخوابد؟ میخواستی که بیاید و بر صلیب تو گریه کند. میخواستی که جور تو را بدون شکایت و بدون حد بکشد. تو از درختی، میوهای را میخواستی که نبود. تو چرا همیشه چیزی میخواستی که غریب بود؟ چیزی که نمیشناختی؟ عیسایِ مصلوب! از خواستنت بود که خیانتی ساختند برای حباب؟ به چه دلخوش بود یهودای تو؟ به چه دلخوش بود درختی که تو از آن میوه میخواستی، جز خواستنِ تو؟ اگر نخواهی، چهطور نخواستنت را تحمل کند؟ به ابر بگو که نبارد. اینجای آسمان نباید که حرفی با...
ادامه مطلب
اینجا که منم، دور نیست.از فاصله آمدم. به چه میفروشی مرا؟به راهی میروم که کسی قبل ازین نرفته. راه مرا میبرد یا من راه را؟!...
ادامه مطلب
هنوز نه فقط مخاطب، که عمدهی بنویسهای ما هم درک درستی ندارند از تفاوت اندیشه و موضعگیری ژورنال. بین آرت و ژورنالیسم، رابطهیی هست امّا نه رابطهیی محتوایی و موضوعی؛ یعنی هنر، حتا در فرهیختهترین شکل...
ادامه مطلب
میبینی؟! اینهمه نبود اگر من نبودم... این راهها رفته نمیشد و چه حرفها گفته نمیشد اگر من نبودم! من تکیهگاه زندگی بودم اگرچه بناست همین زندگی روزی از روی شانههای من، مرگ را علم کند!من تکیهگاه این زندگی بودم و خیال باطل که یک لحظه کنار کشیدهام! این آدمها، غریبه و آشنا و این راهها، رفته و نرفته و این بازیها، برده و باخته، نبودند اینگونه که هستند اگر من نبودم!نه به انکار حاجت است و نه به رد! که زندگی جایی در من حقیقت پیدا کرده برای من و دنیا هرچه انکار کند، باز در خلوتش به این حقیقت ایمان دارد!من، کوه و کویر و دریا بودم! اندوه ابدی زمان بودم که در قامت انسانی به صلیب کشیده شد؛ و همچنانکه تکیهگاه آسمان و زمین بودم، در همهجا و هیچجا بودم!به من نگاه کن! و از هزار ناکجا بگذر...+ نوشته شده در &nbs...
ادامه مطلب
تخت میخوابی! زلزله هم برای خودش! زنده ماندن، ارزش توی پارک خوابیدن نداره!...
ادامه مطلب
زیبای من! قلب کوچکت را به نوازشهای مهربان و وحشی عشق بسپار... این جاده به انتهای خوشی میرسد... +نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ساعت19:4  توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi...
ادامه مطلب
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi...
ادامه مطلب
من آفریدم... خودم را، تو را و خیلی از آدمهایی را که میشناسی... با رویاهایی که ساختم... با کلماتی که ادا کردم و با دیوانگی محض؛ با دستهای خالی... من، به تو رویایی دادم که بتوانی با آن زندگی کنی و بمیری... رویایی که آدمهای معمولی، از داشتنش میترسند... من تو را ساختم، تو را از هیچ ساختم و حالا تو،...
ادامه مطلب
زنی که بیهوا خودش را در آغوشت میاندازد... زنی که عشق را بلد است و زنی که خنده را میشناسند و اشک را کشف کرده است... اینها را از کجا یاد گرفتهای زیبا؟ پس چرا دلم اینقدر گرفته؟ در خوابهای من چه میگذرد؟ بپرس از من... +نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۶ساعت8:59 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
بگرد که پیدا میکنی که پیدا میکنی که پیدا میکنی اگر من بخواهم... ...
ادامه مطلب
داری شبیه من میشوی! این را از نگاهت میتوانم بفهمم! یا شاید من دارم شبیه تو میشوم. فرقی هم نمیکند البته! این سودا، سودای امروز و امشب نیست! این سودای هزار و دویست و سی و شش سالهایست که در من حلول کرده! ...
ادامه مطلب
از یکشنبه تا حالا فقط یک عدد فلافل خوردم! الان تازه یادم اومد که چقدر گرسنهام!!! اگه این کار لعنتی تموم بشه فردا حسابی میخوابم!! خونه شده مثل خونهی ارواح! تنها افتادم و توی این دو سه روز فقط دلستر خوردم و کار کردم! حتی سه بار چای دم کردم و یادم رفت حتی یه لیوان بخورم!! بیا خونه رو تمیز کن معشوق جان!!! ...
ادامه مطلب
صدای هایده! این بازی آنقدر پیچیده نیست که من نتوانم از پسش بربیایم! خیالت جمع!...
ادامه مطلب