عزیزم! من هیچوقت نتوانستم که جای راحتی برای ایستادن پیدا کنم و همیشه در صفر و یکِ یاس و شیدایی بودم. تو میدانی که واقعیتها زجرآورند و حتّا شعر هم راه به جایی نمیبرد. من نمیدانم که آدم چهطور باید خودش را فریب بدهد؛ من بلد نیستم که کنار بیایم و اگر صادق باشم، این هیچ حُسنی ندارد. تنها خوبیِ شعر این است که حواس من را از چیزی که هست، پرت میکند. اگر میبینی که به همهجا سرک میکشم، به خاطر این است که چیزی کم است، چیزی گم است. من هنوز نمیدانم که چهطور میشود آن چیز را پیدا کرد! آدم چهطور تسلّا پیدا میکند؟ با سلام یا با خداحافظی؟ دوست دارم باغبانی کنم؛ شاخههای انار را با درختچین مرتب کنم. تو میدانی که من چهقدر وسواس دارم و هیچوقت نتوانستم کنارش بگذارم، چه وقتی که تو را نوازش میکنم و چه وقتی که مینویسم و چه وقتی که به یک نهال میرسم. به خاطر همین وسواس است که خیلی چیزها را از اساس کنار میگذارم؛ کنار میگذارم چون همهچیز برای من سخت میشود. دیگر آن آدمِ چند سالِ پیش نیستم. قبول کردهام که همهچیز را نمیشود عوض کرد امّا هنوز مطمئنم که بعضی چیزها را باید عوض کرد؛ باید کاری کرد. باید به جایی رسید و بگذار اعتراف کنم که این برای من بیشتر از هرچیز یک تسلّایِ شخصی است. چیزی که شخصی نباشد به چه دردی میخورد؟ اگر خودخاه نباشیم، اگر دروغ نگوییم، در نهایت همین چیزهای شخصی است که به درد دیگری هم میخورد. مثل همین نهالها که من با وسواسِ شخصی بهشان میرسم و میوهشان را کسِ دیگری هم میخورد. آدم از چیزهایِ موقّت، توقع ابدیت دارد! مشکل از همینجا شروع میشود، چون اگر خوب ببینیم، همهچیز موقتی است. هیچ زیبایی و شعری نیست که تا ابد باقی بماند؛ هیچ کلمهیی نیست که از شکل و معنا نیفتد؛ امّا این را هم یادت باشد که همهی اینها عوارضی دارد که میماند. همانقدر که کوچک و بیاهمیت است، مهم و بزرگ هم هست. تو اینها را میدانی! تو اینها را میدانی عزیزکم!
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی