برای تو که در کابوسهام میخندی:
حالا خیلی چیزها را دارم! اما هنوز زندگیام بر نخ باریک آرزوها میگذرد! کافیست کمی بلغزم، آنوقت تا انتهای این حفره سقوط میکنم؛ و سقوط من تماشایی است! باور کن!
تو از کابوسهای من سر در آوردهای و در خوابهام زنی شدهای که شانهی مردی مثل مرا میلرزاند! این را کسی نباید بفهمد و خوبیش همین است که هیچکس نمیتواند بفهمد، حتی اگر سر تکان بدهد به نشان فهم!!
فردا که شد، بغضها و تنهاییهات را بریز توی چمدان، بیاور و خالی کن روی سر من! من میایستم و وقتی گریهات شروع شد، بغلت میکنم! این را نه برای تو، که برای خودم میخواهم! و تو از خواستن هنوز چیزی نمیدانی پری دریاهای دور!
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی