
اینجا که منم، دور نیست.از فاصله آمدم. به چه میفروشی مرا؟به راهی میروم که کسی قبل ازین نرفته. راه مرا میبرد یا من راه را؟!...
ادامه مطلب
هنوز نه فقط مخاطب، که عمدهی بنویسهای ما هم درک درستی ندارند از تفاوت اندیشه و موضعگیری ژورنال. بین آرت و ژورنالیسم، رابطهیی هست امّا نه رابطهیی محتوایی و موضوعی؛ یعنی هنر، حتا در فرهیختهترین شکل...
ادامه مطلب
تخت میخوابی! زلزله هم برای خودش! زنده ماندن، ارزش توی پارک خوابیدن نداره!...
ادامه مطلب
زیبای من! قلب کوچکت را به نوازشهای مهربان و وحشی عشق بسپار... این جاده به انتهای خوشی میرسد... +نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ساعت19:4  توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
سید عماد موسویشاعر، روزنامهنگاراُرس همان سرو کوهی است اگر بشناسیاش! درختی که همیشه در کوهستانها تنهاست و تنها درختی که خودکشی میکند! که ارادهی نیستی دارد، همانقدر که در هستی اراده دارد!درختی که تنها میروید، تنها زندگی میکند و تنها با مرگی خودخواسته پایان میپذیرد...اگر بشناسیاش و اگر بشناسیام...!instagram:_emad_mousavitelegram.me/seyedemadmousavi...
ادامه مطلب
من آفریدم... خودم را، تو را و خیلی از آدمهایی را که میشناسی... با رویاهایی که ساختم... با کلماتی که ادا کردم و با دیوانگی محض؛ با دستهای خالی... من، به تو رویایی دادم که بتوانی با آن زندگی کنی و بمیری... رویایی که آدمهای معمولی، از داشتنش میترسند... من تو را ساختم، تو را از هیچ ساختم و حالا تو،...
ادامه مطلب
زنی که بیهوا خودش را در آغوشت میاندازد... زنی که عشق را بلد است و زنی که خنده را میشناسند و اشک را کشف کرده است... اینها را از کجا یاد گرفتهای زیبا؟ پس چرا دلم اینقدر گرفته؟ در خوابهای من چه میگذرد؟ بپرس از من... +نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۶ساعت8:59 توسطسید عماد موسوی | ...
ادامه مطلب
بگرد که پیدا میکنی که پیدا میکنی که پیدا میکنی اگر من بخواهم... ...
ادامه مطلب
از یکشنبه تا حالا فقط یک عدد فلافل خوردم! الان تازه یادم اومد که چقدر گرسنهام!!! اگه این کار لعنتی تموم بشه فردا حسابی میخوابم!! خونه شده مثل خونهی ارواح! تنها افتادم و توی این دو سه روز فقط دلستر خوردم و کار کردم! حتی سه بار چای دم کردم و یادم رفت حتی یه لیوان بخورم!! بیا خونه رو تمیز کن معشوق جان!!! ...
ادامه مطلب